نوشته شده توسط: یزدان کبیری نژاد

در سری مقالات عقابان آسمان ایران قصد معرفی بزرگ ترین، بهترین و در برخی موارد؛ خلبانی که کمتر نامشان را شنیده ایم را داریم، در هر قسمت از این مقالات یکی از این بزرگمردان رامعرفی کرده و از رشادت، ایثارگری، فداکاری آن بزرگان خواهیم گفت. قسمت های پیشین به مرحوم محمود اسکندری و شهید محمد سبز آبادی اختصاص داشت. در این قسمت قرار است از رشادت های امیر سرتیپ خلبان؛ صمد بالازاده بخوانیم، از بهترین خلبانان تایگر که در جنگ و بعد از آن خدمات بسیاری به این کشور کرده است.

سرتیپ خلبان صمد بالازاده در سال 1332 در روستای "یامچی سفلی" از توابع شهرستان نیر به دنیا آمده و در سال 1352 وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی ارتش شده و پس از گذراندن دوره تکمیلی از دانشگاه خلبانی آمریکا فارغ التحصیل شده است.وی خلبان هواپیمای F5 و هواپیماهای شکاری و ردیاب بوده و از آغاز جنگ تحمیلی در سال 59 تا پایان جنگ در تمامی عملیاتهای انجام شده شرکت کرده است.بالازاده در مدت هشت سال دفاع مقدس در بیش از 120 عملیات برون مرزی شرکت کرده و در هشت سال دفاع مقدس با هزار و 356 ساعت و 20 دقیقه جزو خلباناندارای بیشترین پرواز در طول جنگ شناخته می شود.

سرتیپ بالازاده -نفر اول از سمت راست

درست است نام ایشان به مانند عباس دوران، عباس بابایی، مصطفی اردستانی و... زبانزد خاص و عام نشده است، اما مطمئن باشید اگر از نامبردگان فوق بیشتر به کشور خدمت نکرده باشند کمتر هم خدمت نکرده اند. بیستم مهرماه سال 1332، در روستای یامچی سفلی شهرستان نیر استان اردبیل، در خانواده حاج خیبر بالازاده، هفتمین فرزند پسر به دنیا آمد که نامش را صمد گذاشتند. صمد توانست در سن 19 سالگی در سال 1351 مدرک دیپلم خود را اخذ کند. صمد علی پس از اخذ دیپلم توانست در سال 1352 وارد دانشکده خلبانی بشود. پس از اتمام دوره های مقدماتی پرواز و خلبانی در اسفند 1353 پس از یک مرخصی نسبتا طولانی، در دوم اردیبهشت 1354 جهت دوره های تکمیلی به آمریکا اعزام شد که پس از طی نمودن دوره های سخت و طاقت فرسا در اواخر سال 1355 به ایران باز می گردد و به عنوان ستوان دوم، به خلبانی جنگنده F-5 تایگر منصوب می گردد. جناب بالازاده از اواخر سال 1355 تا دی ماه 1374 زمان بازنشستگی شان، در طی این سالها بدون هیچ چشم داشتی در نیروی هوایی ایران خدمت کردند. ایشان علاوه بر حضور بی وقفه در جنگ هشت ساله حتی پس از جنگ هم دست از مبارزه با دشمنان این خاک برنداشته اند که در ادامه مقاله داستان آن را میخوانیم. در جنگ تحمیلی؛ خلبان بالازاده در طی هشت سال جنگ تحمیلی جز خلبانان پرکار نهاجا بوده اند و در طول جنگ بیش از 120 ماموریت برون مرزی و بیش از 1356 ساعت پرواز جنگی را به نام خود به ثبت رساند. در ادامه چند خاطره از نبرد های ایشان را مرور خواهیم کرد. وی از همرزمان شهیدان عباس بابایی و مصطفی اردستانی بود و بارها در فراق آنها گفته اند عباس همه چیزمان بود. وقتی رفت اردستانی پناه و تسلای دل غم دیده هایمان شد. وقتی مصطفی هم پرید؛ مثل کبوتری شدم که انگار پرهای پروازش را قیچی کرده‌اند.

هشت سال خدمت صادقانه در دفاع مقدس

با شروع جنگ، بالازاده و دیگر خلبانان سرافراز نيروی هوايی بدون هیچ ترسی به مصاف دشمن خونخوار می روند. زمانی که شیپور جنگ نواخته شد، بسیاری از خلبانان تعديل شده داوطلبانه به پايگاه ها برگشتند و با شرکت در عمليات 140 فروندی در اول مهر، ضربه فراموش نشدنی را به عراقی ها وارد می کنند. ایشان در این باره سالها پس از این عملیات گفته اند:((  هشت سال خدمت صادقانه در دفاع مقدس با شروع جنگ، بالازاده و دیگر خلبانان سرافراز نيروی هوايی بدون هیچ ترسی به مصاف دشمن خونخوار می روند. زمانی که شیپور جنگ نواخته شد، بسیاری از خلبانان تعديل شده داوطلبانه به پايگاه ها برگشتند و با شرکت در عمليات 140 فروندی در اول مهر، ضربه فراموش نشدنی را به عراقی ها وارد می کنند. جناب بالازاده در قسمتی از خاطرات شان در کتاب <<آسمان مال من بود>> خاطر نشان کرده اند؛ در سی ام مهر ماه، شهید علی اقبالی دوگاهه، مرا نسبت به مأموريت توجيه کرد. بايد انبار مهمات پادگان حاجی عمران را منهدم می کردیم، اقبالی گفت: ((موقع شيرجه زدن مواظب پشت سرت باش. وقتی از روی هدف رد شدم، با خيال راححت شيرجه برو و هدف را بزن. من پشت سرت کاملا مواظب تو خواهم بود.)) انبار مهمات پادگان حاجی عمران داخل دره بود، پس از تیک اف و طی کردن مسیر پروازی خودمان را در موقعيت حمله قرار داديم. در اين ماموریت ما به راکت های زونی مجهز بودیم، از بالای دره انبار و قسمتی از ديواره انبارهای مهمات را ديدیم، اقبالی راکت هايش را شليک کرد و وقتی از روی هدف کنار کشيد شيرجه زدم، اقبالی گفت: ((پشت سرت امن است)) با خيال راحت روی هدف دقيق شدم و راکت ها را شليک کردم، اوج گرفتم و دور زدم، نگاهي به پايين انداختم، انگار يکی از راکت ها درست به درب زاغه مهمات اصابت کرد.

دود سفيد و آتش زيادی از پايين شعله می کشيد. روز پنجشنبه اول آبان، انبار مهمات سليمانيه را بمباران کردم، بچه هايی که از پرواز برمي گشتند مي گفتند هنوز از روی انبار مهمات حاج عمران دود بلند می شود. روز اول آبان غير از من علی اقبالی هم برای بمباران موصل پرواز کرد ولي داخل خاک عراق مورد هدف قرار گرفت، اقبالی خروج اضطراری کرده بود ولی هرگز به وطن بازنگشت و در عراق جاودانه شد.

در بخش ديگر کتاب <<آسمان مال من بود>> مرور می کنيم؛ بلندشدم بروم ولی منصرف شدم سر جايم نشستم، در آن وقت وضعيت قرمز شد، روزیچند بار صداي زنگ خطر به صدا در مي آمد و ديگر عادت کرده بوديم اما اين بار پشت سر صدای زنگ، غرش جنگنده های عراقی را شنيديم، در چشم به هم زدنی چند انفجار رخ داد همه بچه ها در گوشه و کنار پناه گرفتند، از جايم تکان نخوردم با خودم گفتم، الان هواپيما های عراقی می روند و بچه هاي برمی گردند و به آنها می خندم، فکرم اشتباه بود بمباران قطع نشد و با رفتن دسته اول، دسته دوم هواپيما های عراقی از راه رسيدند، ساختمان آتش نشاني و بخشی از گردان نگهداری هدف قرار گرفت، ظرف های غذا از روی ميزها ريختند، از همه جا دود و آتش بلند می شد، با رفتن دسته دوم دسته های سوم و چهارم هم آمدند، ديدم جای نشستن نيست، خودم را پيش بقيه رساندم و پناه گرفتم، مقابل مان سنگری بود اما انگار به ذهن کسی نمی رسيد که به آنجا برود، يکي از بمب ها نزديک ساختمان گردان برخورد کرد، لحظه ای وضعيت آرام نمی شد، يکی از بچه ها داد زد؛ به جان پناه برويم، همگی بلند شدیم و به سنگر رفتيم، چند ماشين با سرعت و دستپاچه آمدند و رد شدند، هواپيما های عراقی حدود پنجاه و پنج دقيقه پايگاه را بمباران کردند. از اطراف سنگر صدای ناله بلند، گفتم؛ بياييد برويم کمک کنيم، از سنگر بيرون آمديم، در نگاه اول تکه هاي لباس را وسط محوطه ديدم، کمی آن طرف تر مردی بی هوش و زخمی روی زمين افتاده بود، او يکی از همافرها و همسر معلم دخترم بود، حدود سی و سه ساله بود، و پايش ترکش خورده بود، وقتي به طرف همافر رفتم ديدم لباس وسط محوطه مربوط به مردی است که موج انفجار او را از درون متلاشي کرده است، ماشين ها از رويش رد شده و بدنش را له کرده بودند، جلوی ماشين را گرفتم دست و پای همافر را گرفتيم تا او را پشت ماشين بگذاريم، اما دوباره هواپيما های عراقی آمدند وقتی خواستيم همافر را پشت ماشين بگذاريم، گفت؛ آقايان خدا خيرتان دهد نمیخواهم به بيمارستان بروم، بقيه جاهای سالمم را هم شما شکستيد. خنده مان گرفت، او را پشت ماشين گذاشتيم و سرباز حرکت کرد يکدفعه ياد خانواده ام افتادم، جيپی داشت رد مي شد، جلويش را گرفتم، سوار شدم و گفتم مرا به خيابان بيست و هشتم برسان، وقتی رسيدم با عجله وارد خانه شدم، شيشه ها شکسته بود و موش ها از ترس وارد خانه شده بودند و اين طرف و آن طرف می دويدند، کسی خانه نبود با خودم گفتم، شايد زخمی شده اند و يا موج آنها را گرفته و به بيمارستان منتقل شده اند. داخل اتاق ها چرخيدم چشمم دنبال رد خون و علامتي از آنها بود، چي زي نديدم، هراسان بيرون دويدم و توی خيابان با فرياد صدای شان زدم، صدايی شنيدم، صدا از سمت پل سر خيابان بود، يکی می گفت که به آنجا بروم به طرف پل دويدم و ديدم بيرجند بيک محمدی و عباس محمدی از خلبانان پايگاه همه خانواده های آن خيابان را زير پل پناه داده اند. زن ها و بچه ها از ترس رنگ به رو نداشتند، گفتم بياييد بيرون تمام شد. چهار ساختمان سازماني هدف قرار گرفته بودند؛ بچه ها را به خياب ان بردم، گفتم شما اينجا باشيد بروم ببينم در عمليات چه خبر است، بابايی آنجا بود. يکی از هواپيماهاي پايگاه به خاطر بمباران در فرودگاه شهيد کشوری خرم آباد نشسته بود. خلبان هواپيما را ترک کرده و به طرف دزفول بر می گشت، يک فروند هواپيمای بوئينگ 747 برای تخليه خانواده ها در پايگاه دزفول به زمين نشست، بابايی گفت: ((سريع برو خانواده ات را با اين هواپيما بفرست بروند تهران کارت تمام شد زود برو هواپيما را از خرم آباد بياور.)) با جيپ عمليات به خانه رفتم و خانواده ام را به ترمينال فرودگاه بردم.

دیدار جمعی از خلبانان نیروی هوایی ارتش با امام خمینی (ره)-نفر اول از سمت چپ امیر خلبان بالازاده

 

مبارزه با منافقین

آنجا پر از خانواده هایی بود که قصد داشتند سوار هواپيما شوند. رد کردن خانواده ام از بين ازدحام جمعيت غيرممکن به نظر می رسيد، آنها را به خانه برگرداندم و به همسرم گفتم من کار دارم، خودتان از دزفول سوار اتوبوس شده و به تهران برويد. به عمليات برگشتم، بابايي گفت: ((زن و بچه هايت را راهی کردی؟)) گفتم نه، گفت: ((چرا؟)) گفتم نمی توانستم آنها را از بين جمعيت رد کنم، اگر اين کار را می کردم مردم می گفتند خلبان ها خانواده هاي خود را بردند و ما مانديم. مبارزه با منافقین پس از پایان موفق عملیات مرصاد که خواب خوش تصرف ایران را برای مجاهدین خلق به کابوس تبدیل کرده بود، فعالیت های خرابکارانه آن ها همچنان ادامه داشت به همین خاطر طی چند مرحله دستور بمباران پادگان اشرف و کمپ منافقین در عمق خاک عراق در ابتدای دهه هفتاد به نیروی هوایی ارتش ابلاغ شد. در مرحله اول مجموعا ۱۸ فروند جنگنده شامل F-4 فانتوم و F-5 تایگر از پایگاه های سوم شکاری شاهرخی همدان و چهارم شکاری وحدتی دزفول در سال ۱۳۷۰ ضمن نفوذ به عمق آسمان عراق پادگان اشرف و کمپ مجاهدین را بمباران کردند. در این عملیات یک فروند فانتوم به خلبانی قاسم محمد امینی و ارسلان شریفی به دلیل اصابت پدافند دشمن سرنگون شد و هر دو خلبان اسیر شدند که چند سال بعد به همراه اسرای جنگ ایران و عراق به میهن بازگشتند. مرحله دوم عملیات بمباران مواضع مجاهدین هم در اوج جنگ ۱۹۹۱ خلیج پارس (عملیات طوفان صحرا) به نیروی هوایی ابلاغ شدرهبری دسته پروازی نخست فانتوم‌ها به عهده خلبان باهری ، دسته دوم خلبان پردیس و دسته سوم خلبان امینی گذاشته می‌شود که همراه با تایگرهای دزفول به فاصله 5 دقیقه ابتدا اف4 ئی و پس از آن اف5 ئی به هوا برخاسته نقاط مورد نظر اعم از زاغه‌های مهمات مراکز لجستیکی ستاد فرماندهی پست‌ها و ایستگاه‌های رادیویی و..در اردوگاه اشرف مورد هدف قرار دادند که در این بین یک فروند از هواپیماهای فانتوم مورد اثابت قرار گرفت خلبانان آن قاسم محمدامینی و ارسلان شریفی مجبور به خروج از هواپیما می شوند. که 5 سال بعد به همراه سایر آزادگان به کشور بازگشتند.سه سال بعد از این عملیات ویرانگر شهید منصور ستاری طرح‌ریزی انجام دادند و پایگاه هوایی دوم شکاری را مسئول اجرای عملیات کردند. در کتاب خاطرات امیر بالازاده میخوانیم که:   سرهنگ خلبان صمد بالازاده فرماندهی این عملیات را بر عهده گرفت عملیاتی که طی آن قرار بود 4 فروند جنگنده F-5E تایگر به همراه یک فروند جنگنده F-5F در نقش رهبر به لیدری خلبان صمد بالازاده در تاریخ 18 آبان ماه 1373 به سمت اردوگاه اشرف به پرواز در آمدند این عملیات علاوه بر بمباران منافقین اهداف سیاسی بسیاری داشت زیر هدف در بالای مدار 32 درجه که به عنوان ناحیه پرواز ممنوع شمال عراق در نظر گرفته می‌شد توسط امریکا و متحدینش. علاوه بر سکوت کامل رادیویی و عدم شناسایی توسط رادارهای ائتلاف محل مورد نظر به دقت بمباران شد.ضمن آنکه پس اجرای عملیات بنا بر آنچه درخاطرات خلبان بالازاده آمده است 30 فروند از جنگنده‌های ایالات متحده جهت رهگیری هواپیماهای ایرانی از پایگاه هوایی اینجرلیک ترکیه و همچنین پایگاهی در شمال عراق به پرواز در می‌آیند که البته راه به جایی نبرده و دسته پروازی تبریز به سلامت به پایگاه خود باز می‌گردد.تا برگ زرینی دیگر در کارنامه نیروی هوایی باشد.

خلبان بالازاده و شهید خلبان عباس بابایی

در یک عملیات قرار شد خلبان بالازاده و شهید بابایی قرار شد دهم تیرماه 1365 با یکی از خلبان ها پرواز بکنند. باید مواضع عراقی ها را بمباران می شدنوع عملیات را از زبان امیر بالازاده میخوانیم:  نوع بمباران مان لافت بود، سیستم این نوع بمباران در جنگنده F-5 نبود. بابایی چند خلبان با تجربه را انتخاب کرده بود تا با 2-3 سورتی پرواز خودمان را برای این نوع بمباران آماده کنیم. روش کار ساده بود اما با کوچک ترین اشتباه یا بمب ها هدر می رفت و یا رو سر نیروهای خودی می ریخت. از پایگاه دزفول بلند شدیم و در ارتفاع پایین به مسیرمان ادامه دادیم. حدود 7 کیلومتر با مواضع عراقی ها فاصله داشتیم. خط نیروهای ما و دشمن به هم نزدیک بود. خواستم برای رها کردن بمب ها اوج بگیرم. یک دفعه هواپیمای شماره 2 بمب هایش را از پایین رها کرد و به سرعت از بالای سرم رد شد. اگر خودم را کنترل نمی کردم با هم برخورد می کردیم. به سختی بمب هایم را رها کردم.

در ارتفاع هزار پایی در حال گردش بودم که دیدم یکی از رزمنده ها روی خاکریز آمده و دست هایش را به سمت جنگنده تکان می دهد. حالتش طوری بود که انگار به کسی بد و بیراه میگه. وقتی که به پایگاه برگشتم. بابایی پای جنگنده آمد، شکلاتی کف دستم گذاشت و گفت: ((بخور فشار خونت پایین نیاد. چرا تنها آمدی؟)) خلبان همراهم چند دقیقه زودتر رسیده بود. موضوع را برایش تعریف کردم و گفتم: ((کم مانده بود مرا به کشتن بدهد.)) بابایی گفت: ((وقتی به او نگاه می کنم می بینم قیافه اش مثل مرده ها ست ولی فرمانده پایگاه دست بردار نیست و نمی گذارد کارم را آن طور که خودم می دانم انجام بدهم.)) به پست فرماندهی رفتیم. بابایی با افسر رابط سپاه صحبت کرد. افسر رابط با خط تماس گرفت و به بابایی گفت: ((جنگنده سمت چپ به خاکریز خودی زده ولی خوشبختانه خاکریزها سه جداره بوده و اتفاقی نیفتاده است.)) بابایی ازیک طرف می خواست هدف ها با ضریب اطمینان بالا منهدم شوند و از طرف دیگر امکان وارد آمدن خسارت به خلبان ها و جنگنده ها را کاهش دهد. این کارش باعث شده بود فرمانده پایگاه بگوید چرا از تعداد خاص خلبان استفاده میکند. فردای آن روز نصرالله عرفانی و عباس علمی پرواز کردند. می گفتند علمی را زده اند و اسیر شده است. وقتی بچه های نیروی زمینی سپاه به منطقه سقوط رسیده بودند که عراقی ها علمی را با خودشان برده بودند. فقط کلاه علمی در منطقه فرود مانده بود. ساعت چهار صبح سیزدهم تیرماه، در زدند. پشت در رفتم و گفتم: کیه؟ حدود 20 روز قبل یکی از افسران پایگاه دزفول را به همراه خانواده اش به قتل رسانده بودند. از علت حادثه چیزی نمی دانستم. کسی جواب نداد. با خودم گفتم: ((هر کس پشت در است الان با خودش می گوید خلبان نیروی هوایی ایران را باش! میره عراقی ها را بمباران می کنه ولی نمی تونه درب را باز کنه ببینه من کی هستم! زود به آشپزخانه رفتم و چاقویی را برداشتم. در راه باز کردم و آرام سرم را بیرون بردم. یک دفعه دیدم بابایی کمی آن طرف تر ایستاده است. چاقو را پشتم پنهان کردم و گفتم: ((سلام قربان، بفرمایید داخل)) گفت: ((لباست را بپوش بیا.)) حرفش را زد و به طرف ماشین رفت. اگر دیر می جنبیدم می رفت و آن وقت باید پشت سرش می دویدم. عادتش بود؛ حرفش را می زد و می رفت. چاقو را سر جایش گذاشتم. زود لباس پوشیده و به پست فرماندهی رفتیم. گفت: ((نقشه مهران را بیاور!)) نقشه را روی میز پهن کردم. مختصات را روی نقشه در آوردیم. به تلفن اشاره کرد و گفت: ((ببین کدام جنگنده آماده است؟)' انگار قبل از من خواسته بود یکی از جنگنده ها را آماده پرواز کنند. گفتم: ((اجازه بدهید فرماندهی پایگاه و عملیات را در جریان بگذارم.)' به شوخی و جدی گفت: ((بگذار این ها بخوابند.)) یکی از جنگنده ها آماده شده بود. در کابین عقب نشست و اول صبح پرواز کردیم. در موقعیت مهران مواضع عراقی ها را بمباران کردیم و برگشتیم. بابایی پیاده شد و رفت. فرمانده پایگاه گفت: ((چرا به ما نگفتی؟)) گفتم :((عادتش را می دانید؛ حرفی را که زد باید عمل کنی وگرنه خودش انجام می دهد.)) روزهای چهاردهم، پانزدهم، شانزدهم و هفدهم تیرهم با همعراقی ها را در اطراف مهران بمباران کردیم. بعد از آخرین پرواز، حدود ساعت 10 صبح، جلو پست فرماندهی بودم که مچ دستم را گرفت و مرا با خودش به بوفه برد. گفت: ((بشین)) نشستم. رفت یک آبمیوه برداشت. درش را باز کرد گذاشت جلویم و گفت: ((بخور.)) گفتم: ((پس بقیه چی؟)) گفت: ((ببین! چیزی که دراختیارم است فقط می توانم در راه جبهه و جنگ خرج کنم. در اینجا هم فعلاً فقط تو می جنگی. پس اگر چیزی در اختیارم است فقط به تو می توانم بدهم!)) دستش را زیرچانه اش گذاشت و نگاهم کرد. با خجالت آبمیوه را خوردم و بیرون رفتیم. بیشتر وقت ها موقع خوردن غذا یک تکه اضافه مرغ را می گذاشت زیر برنج و می گفت: ((بخور تو را لازم دارم.))

آخر شب به همراه بابایی و اردستانی، از پایگاه تبریز به طرف تهران حرکت کردیم. جلو یکی از رستوران های شهر میانه نگه داشتیم. زودتر از بابایی و اردستانی وضو گرفته وارد نمازخانه شدم. جایی شبیه محراب دیدم. رو به سمتی که فکر می کردم قبله است ایستادم و نمازم را شروع کردم. چند لحظه بعد آن دو آمدند و پشت سرم به نماز ایستادند. رکعت اول را خوانده بودم که یکی آمد و مرا به سمت دیگری چرخاند. فهمیدم قبله را اشتباه کرده ام. بابایی بعد از نماز گفت: ((گناه کردی آقای بالازاده.)) گفتم: ((چی کار کنم، فکر کردم قبله است. اصلاً تقصیر خودتان است. شما آمدید و پشت سرم ایستادید.)) بعداز صبحانه دوباره حرکت کردیم. در قزوین به خانه پدربابایی رفتیم. پدرش مریض بود. یک زره تعزیه به عباس داد و گفت در تهران به یکی بدهد. بابایی به خانه پدر خانمش رفت. خانم و بچه هایش آنجا بودند. خانواده من هم تهران بود. بابایی گفت: ((شما بروید تهران ولی فردا صبح بیایید پایگاه مهرآباد.)) شب به خانه پدر خانمم رفتم. بچه ها را دیدم و صبح دهم بهمن به مهرآباد رفتم. بابایی زودتر از من و اردستانی آمده بود. لباس بسیجی تنش بود و داشت تابلوهای گردان C-130 را تماشا می کرد. سلام دادم و احترام گذاشتم. یکی از هواپیماهای C-130 می خواست به دزفول برود. دژبان در ورودی رمپ پروازی با دیدن من و اردستانی از جا بلند شد و احترام گذاشت. ما رد شدیم ولی دژبان جلو بابایی را گرفت و گفت: ((شما کجا می روید؟)) بابایی عادت داشت سرش را بیندازد پایین و دستش را به چانه بگیرد. همیشه می گفت وقتی جایی رفتیم نگوییم او کیست و چه کاره است. به دژبان اشاره کردیم اجازه بدهد او هم بیاید ولی دژبان متوجه نمی شد و می گفت: ((نمی شود سوار شوی.برو نامه بیاور.)) بابایی چیزی نمی گفت و ما خنده مان گرفته بود.

رفتم جلو و در گوش دژبان گفتم: ((این مرد عباس بابایی است.)) دژبان دست و پایش را گم کرد. زود از جا بلند شد و احترام گذاشت، آرام گفت: ((پس چرا تو این لباس؟)) گفتم: ((عادتش است. بیشتر وقت ها لباس بسیجی می پوشد.)) سوار هرکولس شدیم و به دزفول رفتیم. دو روز بعد با یکی ازخلبان ها برای بمباران العماره پرواز کردیم. هوای العماره مه آلود بود. پس از بمباران از ارتفاع پایین برگشتیم. در مسیر برگشت رادار گفت: ((بالا نیایید. پنج میراژ عراقی بالاتر از شما در تعقیب تان هستند. میراژهای عراقی تا نزدیکی پایگاه دزفول آمدند. اسکرامبل های پایگاه بلند شدند و آن ها برگشتند.))

2 خلبان اسیر

2 خلبان اسیر دو خلبان اسیر عراقی را به گردان مان آوردند؛ یکی سرگرد بود و خلبان Su-22 دیگری هم ستوان یک و خلبان Mig23 بود. عراقی. ها تبلیغ کرده بودند ایرانی ها اسرا را شکنجه کرده و می کشند. آن ها را آورده بودند تا با جو خلبانان ایرانی آشنا شوند و ببینند چنین چیزی صحت ندارد. شاید اگر محبت می دیدند حاضر می شدند اطلاعاتی در اختیار مسئولان قرار دهند. سر صحبت را با ستوان عراقی باز کردم. می خواستم اطلاعاتی راجع به تاکتیک و نحوه درگیری شان بگیرم. گفتم: ((با جنگنده F-5 چطور درگیر می شوی؟)) سکوت کرد. خواستم او را به حرف بیاورم. گفتم: ((اگر پشت سر خلبان دست و پا چلفتی مثل تو بیفتم؛ به سه شماره کارت را می سازم!)) گفت: ((منم بال هایم را باز می کنم، دور زده پشت سرت قرار می گیرم و میزنمت!)) Mig-23 قابلیت پروازی خوبی داشت. ستوان عراقی به حرف آمد اما چیزی در صدایش بود و انگار او را می ترساند. گفتم: ((به همین خیال باش، به ات امان نمی دهم!)) گفت: ((اگر بال هایم را باز کنم جنگنده ام قابلیت مانور خوبی پیدا می کند و شعاع گردشش کم می شود.)) از توضیحاتش چیزی از نحوه درگیری و تاکتیک شان فهمیدم. پرسید: ((می خواهید ما را بکشید؟)) گفتم: ((نه، الان می برمتان و به شما چلوکباب می دهم! ))می دانستم آن روز برای ناهار چلوکباب داریم. سرگرد خیال کرد دارم شوخی می کنم و واقعاً قصد داریم آن ها را بکشیم. وقت نماز ظهر و عصر شد. آن ها را به مسجد پایگاه بردم. ترسیده بودند، گفتم: ((نترسید، اول نمازمان را بخوانیم بعد برویم ناهار بخوریم.)) ستوان گفت: ((حتماً بعد از نماز می خواهید ما را بکشید!)) نمازمان را خواندیم و به باشگاه افسران رفتیم و ناهار خوردیم. سرگرد عراقی وقتی دید خبری از اعدام نیست کمی دل و جرأت پیدا کرد. گفت: ((سیگار وینیستون داری؟)) به یکی از سربازها گفتم رفت یک پاکت سیگار وینیستون آورد. با خیال راحت سیگارش را دود کرد. گفتم: ((دیدی شما را نمی کشیم. ما مسلمان و بردار هستیم. شما اسیر هستید و ما اسرا را نمی کشیم.)) ساعتی بعد آن ها را بردند.

سر انجام صمد علی بالازاده پس از 19 سال خدمت صادقانه در سال 1374 بازنشسته شده اند. 19 سال خدمت ایشان مصادف بود با هشت سال جنگ تحمیلی و اوج مبارزات نهاجا با منافقین؛ و همان طور که انتظار می رود ایشان همیشه در خط مقدم نبرد در آسمان ها حضور داشتند و باعث سربلندی نهاجا، ارتش و ملت ایران هستند و همواره رشادت های ایشان زبانزد ایرانیان بوده و خواهد بود و نام ایشان زینت بخش مفاخر استان اردبیل در کنار اسامی دیگری چون شهید خلبان غفور جدی اردبیلی  است.
هم اکنون ایشان در زادگاه خود در حال سکونت می باشند که از خداوند منان درخواست سربلندی ایشان را داریم که اگر ایشان و همکاران شان هم نبودند شاید وضع کشور چیز دیگری بود.